Sunday, January 13, 2008

بر مزار ابراهیم / محسن هرندی


ابراهیم رزم‌آرا، ارومیه متولد شده بود تا در قبرستان نیووست‌مینستر از این دایره خارج شود. از سرزمینی گریخته I’m Really Sorry بود که مزد گورکن را تاب نمی‌آورد. زبان مادریش را به کام کشیده بود تا با

پیوندی را که گره نمی‌خورد برقرار سازد، که نساخت. باران ساعت دوازده ظهر چتر مشایعت کننده‌های ابراهیم رابا زکرده بود و سوز سردی که می‌وزید سرها را در حفره‌ی دو شانه فرو می‌برد. دایره‌ای از مرد و زن با تابوتی که ابراهیم در آن آرام گرفته بود به خود شکل می‌گرفت که دیدم من هم در این دایره ایستاده‌ام. دایره‌ای که قرعه‌ی جایزه آن روزش، نصیب برنده‌اش شده بود. نگاه کردم، کجا ایستاده‌ام، برای تسلیت یا برای تبریک، به کدام ابراهیم، برای این ابراهیم چند شاخه گل آورده‌ام. زمان سرد و تلخ داشت به آرامی از سرمان می‌گذشت. بی‌صبری در وجودم لبریز شده بود و می‌برد مرا تا بروم درِ تابوت ابراهیم را باز کنم. تنها خفته این جا این شاعر، در یک تابوت چوبی. سلام رفیق! همدلی، هم صحبتی، هم سایه‌ای، چه جای گرمی، بیرون می‌دانی سرما دارد دندان می‌شکند، لبخند می‌زند. کتم را در آورم بپوشی!؟ سرما استخوان‌ها را می‌لرزاند، تو چطور سردت نیست! با صدای هق‌هق گریه و جیغی کوتاه، سر از تابوت ابراهیم بیرون می‌آورم، می‌بینم منصور کنارم ایستاده است. اشاره کرد به زن و خواهر ابراهیم، باران ول نمی‌کند. هق‌هق گریه که فرو نشست، سرها دوباره در حفره‌ی دو شانه فرو رفت و دایره داشت تنگ‌تر می‌شد که به خودم برگشتم. ابراهیم گفت: نمی‌آئی! گفتم آمدم. منصور گفت کجایی بیا زیر چتر! زیر یک چتر ایستاده بودیم که من دوباره رفتم سراغ ابراهیم. گفت: «بیرون توی آن دایره داری حسرت مرگ مرا می‌خوری!» راست می‌گفت از این احساس‌ها نداشته باشی نمی‌توانی شعر بگوئی، قصه بنویسی، نقد کنی. و حالا ابراهیم داشت یکی از شعرهایش را می‌خواند و من گوش می‌دادم. آرنج منصور خورد به دستم، سرم از حفره‌اش بیرون آمد، داشت می‌رفت صورت رفیق و یار غار ابراهیم را ببوسد. بغلش کرد. دلداریش داد. نوبت من شد، چشم‌های جواد تازه داشت به نور بیرون از تابوت ابراهیم عادت می‌کرد که من برگشتم سراغ ابراهیم. منصور گفت من می‌روم، چترش را داد به من و رفت. دایره داشت مثل یک حباب آماده‌ی ترکیدن می‌شد که ابراهیم گفت: چرا دم در ایستاده‌ای! باران تندتر شده بود. چتر را بستم. گورکن‌ها بلند شدند.

به ترکی گفت: خوش گلدی!


http://shahrgon.com/fa/news/1011.htmlبرگرفته از سایت ِ هفته نامه شهروند ِ ونکوور

Saturday, January 12, 2008

نرولطفا ابراهیم، بگذار مژده گانی بگیرم

دروغ نمی خواهم بگویم که تو را هر شب من در خواب نه، که هر روز چشم باز کرده و نکرده از خواب که چه عرض کنم، ما که از خواب رفته ایم، روبرویم نشسته ای و لبخند می زنی و این نه به خاطر ِ عکس هایی است که از تو بر دیوارهای ِ خانه چسبانده ام، و نه به خاطر ِ خنده هایت در گوشه هایی از خواب هایم. آ خر تو چقدرباید نمرده باشی که من صدای ِ در زدن ات را با همین گوش های ِ خودم که مثل ِ گوش های تو کوچک نیستند بشنوم و نه با فرار ِ گربه هایم برای ِ پنهان شدن زیر ِ تخت و پشت ِ پرده ای شاید هر بارکه دری در این خانه به صدا در می آید. آن روز صبح دو بار بیدار شدم و از چشمک درنگاهم دنبال ِ تو بود و نیم رخ همیشگی ات در انتظار ِ باز شدن در. گفتم آمده ای بگویی که داشتی با ما شوخی می کردی، از آن شوخی های ِ تاریک و غم زده که در نهایت بی رحمی بخشودنی هستند و در نهایت آشفتگی، پذیرفتنی. وای که چه مژده گانی بزرگی از طرف ِ مادر نصیبم می شد اگر آن روز صبح ناپدید نمی شدی بعد از در زدن ات. این مژده گانی به یقین با مژده گانی های ِ دیگر مادر برای ِ هر اتفاق ِ خوب برای ِ تو فرق می کرد. این حادثه دیگر مثل ِ قبولی تو از دانشگاه نبود که من مثل ِ خواهرم انگشتر ِ طلا بگیرم و یا مثل ِخبر ِ قبولی تو از بانک نبود و یا مثل ِ مرخصی ها ی ِسربازی ناگهانی ات که زنگ بزنی و بگویی که من در ترمینال ِ ارومیه هستم و من و حسن با آن پاهای ِ شش یا هفت سالگی مان تا فلکه زنجیر ِ ارومیه دویده باشیم که تو را ببینیم و برای ِ این اول دیدنمان از مادر مژده گانی بگیریم. تو اگر بودی آن روز که در را دو بار زدی و نبودی، لابد مادر دیگر هر روز سر ِ قبر ِ پدر نمی رفت که بگوید اولین اولادمان و پسر ِ بزرگمان من که بارو نمی کنم ولی می گویند انگاردر آن سوی دنیا از دنیا رفته است. باور کن من نمی خواستم چیزی بگویم ولی گفتند مادر است و شاید بخواهد چیزی در حق ِ فرزند ِ از دست رفتن اش بکند اما نمی دانستند که مادر هرگز این خبررا باور نخواهد کرد و پیش ِ خودش خیال خواهد کرد که تو داری بی وفایی می کنی که زنگی نمی زنی تا سراغش را بگیری و او صدایت را شنیده و نشنیده مثل ِ همیشه به گریه بیفتد. گفتند بگو مادر است و ندانستد مادر اگر می توانست در اولین فرصت تن بیمارش را این ور ِ دنیا می کشید تا تو را ببیند و خیالش راحت شودمثل ِ آن روزی که تو را در خواب دیده بود وبه سراغت با کیک و نوشابه ای آمده بود و تو را وقتی شینده بود از همکاران ‌بانک که بستری کرده اند با گریه به بیمارستان رسانده بود و با این که صبح ِ زود بود و وقت ِ ملاقات نبود، اما او تو را ندیده از بیمارستان خارج نشده بود با وجود ِ چندین نگهبان و پرستار و دکتر. یادش به خیر که چقدر با من و حسن دعوا کرد بعد از ظهر ِ آن روز که چرا او را با خبر نکرده بودیم که ابراهیم، این یکی یک دانه اش در بیمارستان است. مادر هنوز نمی داند که تو سال ها پیش که با آن لبخند هایت خودت را به او می رساندی، دو بار دچار ِ حمله ِ قلبی شده بودی. لابد اگر می دانست می گفت ما را چه به این مرض ها، شاید اگر آشی یا خاکینه ای بخوری حالت بهتر می شود و نمی دانست که این دوا درمان های ِ سنتی حالت را خوب که نه، شاید بدتر هم بکنند قلب ِ بیمار ِ تو را.

Thursday, January 10, 2008

اگر خدایی بود -برای ِ ابراهیم رزم آرا - نوشته شده در روزهای ِ سخت ِ بعد از اولین حمله ِ قلبی ابراهیم در سال ِ ۱۳۷۸

دستمو پر کردم از گِل ِ رُس ِ تنور پزی ِ سر ِ کوچه. دست ِ خدا رو گرفتم و رفتیم. وقت ِ ملاقات تموم شده بود. همه اونو می شناختن. دست به سینه همراهی می کردن تا آخر ِ هر راهرویی که پیش می اومد. سی. سی. یو. رسیدیم. معرفی می کنم. داداش ِ خوب ِ بنده که هیچ وقت تنهامون نمی ذاره و این هم آقای ِ خدا جون. خندید. از کجا می دونی خدا مَرد هست؟ ظاهرش که نشون نمیده. ولی همه این جوری می گن. تنها اون مرد ِبزرگ می تونه حاجتتو برآورده کنه. توکل کن به اون مردِ بزرگ.و باز هم خندید.راست هم می گفت. خدا لباس ِ مردونه تنش نبود. لباسش زنونه هم نبود. نمی شد جنسشوتشخیص داد به راحتی. مثلا از رنگ ِ لباسی که تنش بود یا بلندی ِ و کوتاهی موها خبری نبود که داداش باورش بشه خدا مرد هست. ولی من خدا رو دیده بودم توی ِ خواب، بعد از فوت ِ بابام. البته این شکلی نبود ولی یادمه که یک مردِ قوی هیکل ِ چارشونه ِ کچل بود با کت شلوار ِ سیاه. اینو می گفتم. می بینی. هر روز با چند گرم جگری که با پول ِ آخر ِ برجش برا گربه ها کنار گذاشته بود از راه می رسید. اگه اون نباشه زبونم لال زبونم لال، من دیگه نفس نمی کشم. گربه ها خدا، گربه های ِ زمین ات دیگه میو میو نمی کنن. خدا چیزی نگفت. مادر بزرگ میگه دستی بالاتر از دست ِ تو وجود نداره. خوبش کن خدای ِ خوب. خدا چیزی نگفت و داداش داشت می خندید. بگیر این گِلو. مگه نه این که آدم هارو با گِل ساختی. بساز خدا، یه قلب ِ خوب و اعلا. گربه ها خوشبخت می شن. خدا چیزی نگفت. دست ِ داداشو گرفت. داداش چشماشو بست و سرش افتاد لب ِ شونش. داشت خندم می گرفت. حتما مادر اون لحظه مهر و جا نمازشو گم کرده بود و گربه ها همه از محلمون رفته بودن وقتی گِل تو دست ِ من خشکید و فهمیدم هرگز شفاعتی تو کار نبوده و این همه سال، من، مادرم، بیچاره گربه ها الَکی دلمونو برا یه ذره موهبت خوش کرده بودیم، که اگر خدایی بود ما را بدون ِ مثانه و معده و روده های ِ تو در تو می آفرید و هستی رااین همه کِش نمی داد به قول ِ داداش

Saturday, December 22, 2007

آن روز ِ بارانی

. آن روزکه بیرون آمدم باران می بارید. من یاد ِ آرامش تو در روزهای ِ بارانی افتادم و افتادم به سوی ِ تو. گفتم بروم به ابراهیم بگویم که حال ِ همه مان خوب شده است. آمده بودم برایت بگویم که جواد حالش خوب است. انگار دارد رفتن ات را باور می کند. آخر چگونه می تواند باور نکرده دنبال ِ جای ِ دنج و راحتی برایت در همین نزیکی های ِ خانه و در حوالی قلب مان بگردد. آمده بودم برایت بگویم که حال ِ پروانه ات خوب است، وگرنه چگونه می شود بی حضور ِ تو در خانه ای زیست که تو در آن نفس کشیده ای و اسمش را صداکرده ای. آمده بودم برایت بگویم که نگران ِ مادر نباشی که خوب ِ خوب است، وگرنه چگونه می شود در انتظار ِ دیدن فرزندت، و به قول ِ مادر، شاعر اوغلوم (پسر ِ شاعرم) روز شماری و شب شماری کنی ولی خبر مرگش را از دورترین جای ِ ممکن این دنیای ِ لعنتی بشنوی و هنوز دیوانه وار آواره کوچه ها و خیابان های ِ ارومیه نشده باشی. آمده بودم برایت بگویم که خلیل حالش خوب است، چرا که من صدایش را شنیدم. خلیل هنوز می توانست حرف بزند و از جواد بخواهد تا هر چه زودتر به ارومیه برود و تا دلشان بخواهد از تو و خاطرات ِ قدیمی تان حرف بزنند. آمده بودم برایت بگویم که هر چندمیدانم درکنار ِ جواد بودن ِ من به قول ِ خودت برایت آرامش عجیبی می دهد که هیچ کس نمی تواند بفهمد، اما برای ِ اطمینان ِ خاطر ِ عزیز تو هم که شده می خواستم برایت بگویم که من حالم خوب است،وگرنه چگونه می توانم از لیلا بخواهم که موهایم را کوتاه کند یا اینکه چگونه می شود بعد از ساعت ها کابوس برخیزم و دندان هایم را مسواک بزنم. آمده بودم برایت از قلیچ خانی بگویم که از هم زبانی هایمان بود و چه مرد ِ افتاده ای بود.راستی ابراهیم خیالش را هم می کردی که روزی فوتبالیست دوران ِ نوجوانی ات در خانه مان بنشیند و گوش به نوشته های ِ ما در سوگ ِ از دست رفتن تو دهد؟ آمده بودم برایت از گربه هایم بگویم، از جوشگون، این تخس ترین گربه مان که می گفتی :"بو منیم بالامدیر". این جوشگون که می گفتی بچه من است بی قرار ِ دست های ِ توست برای ِ شیطنت های ِ تازه اش. می خواستم برایت از ییلدیز و بورژوا بگویم که چگونه دوشنبه شب ها انتظار ِ دیدن تو را می کشند که در را باز کنی و تا آمدن ما بازی های ِ تازه ای برایشان کشف کنی. بورژوا می خواهد تو دوباره برایمان از آرامش ِ آرام دهنده اش بگویی و نگذاری که من هی در آغوشم بگیرمش. راستی اگر ییلدیز دنبال ِ اسم ِ تازه ای بود، من برایش چه بگویم. تو بگو ابراهیم که کجایی تو که من خیال ِ گربه هایم را آرام کند. آن روز من آمدم و به رسم ِ روزهای سیگارکشی مان سیگاری گیراندم لا ی ِ انگشتانم. گفتم شاید بوی ِ سیگار مجبورات کند که برخیزی و پکی بخواهی. تو بلند نشدی و من یادم افتاد که باید جواد هم در کنارم که رسم مان را اجرا کنیم. من آن روز آمدم و همه این حرف ها را برایت گفتم و خیال کردم که نه حال ِ تو را که می دانستم تو آرام خوابیده ای و شاید فردا پس فردایی پیدایت شود تا خواب هایت را برایمان تعریف کنی. یادش به خیر که انگار تنها تو خواب هایمان را می فهمیدی که آن گونه می گفتی:"بیلیرم، یاخچی بیلیرم نمنه دییرسن". یعنی که می دانی و خوب می دانی که چه می گویم. من آن روز ِ بارانی ِ ونکوور حرف هایم را برایت گفتم و خیال کردم که خیال ِ خودم را راحت کرده ام. حالم خوب ِ خوب بود تا لحظه ای که نوشته جوادم را که برای ِ تو بود خواندم. کاش بودی ابراهیم، "طعم ِ مهربانی و سیگار" ، کاش بودی و می دیدی جواد چه ها در نبودن ات برایت نوشته است. کاش بودی و دوباره برایش گوشزد می کردی استعدادش را برای ِ نوشتن. راستی حالا که تو نیستی جواد چه گونه باید فیلم نامه های ِ اشتراکی تان را تمام کند. ما باید از چه کسی مهر ِ تایید ِ نوشته هایمان را بگیریم. کاش قبل از هجرتت مثلا کسی را معرفی می کردی تا م دلمان این قدر در شک و شبهه نماند. خلاصه این که تو نبودی وقتی من صدای ِ شکستن کمر جوادم را در نوشته اش برای تو شنیدم. می دانم تنها تو باورت می شود اگر بگویم که کمر من هم مثل ِ چیزی که مرد ها از آن حرف می زنند شکست، چراکه این تو بودی که شباهت مرا به پسرهای ِ شلوغ ِ محله مان از همان روزهای ِ نخست ِ نوجوانی ام کشف کردی و مرا سیاوش نام گذاشتی. اگر بودی و صدای ِ شکستن ِ کمرهایمان را می شنیدی لابد نخست صدای ِ شکستن هایشان را با هم مقایسه می کردی، سپس از نوع ِ شکستن ِ این کمرها در زبان ِ زنانه و مردانه می گفتی و یقین دارم که درپایان برایم گوشزد می کردی که باید بتوانم خودم را از زبان ِ مسلط ِ و این گفتان ِ ملسط ِ حاکم بر زبان برهانم. تو به من بگو ابراهیم، ای لفظ ِ باصفا به قول ِ جواد، تو به من بگو قارداش که من چه گونه می توانم به رهایی بیندیشم وقتی با نا عادلانه بودن ِ این هجرت ِ عظیم توکه مثل ِ عقابی ظالم بر زندگی ام سایه افکنده است در جنگم. تو بگو قارداش، ای گوزل قارداش.

Friday, December 7, 2007

چرا عذابم می‌دهی شاعر- جواد قهرمان نوه‌سی ـ ونکوور


«در بهت مرگ مؤلف، ابراهیم رزم‌آرا»

بابک احمدی در کتاب آفرینش و آزادی، از ناباوری «ژان ماره» به مرگ دوست شاعرش «ژان کوکتو» می‌نویسد. ژان ماره نمی‌خواسته که گریه کند چرا که ژان کوکتوی شاعر، خود در وصیت نامه‌ی ارفه نوشته بود: «برای شاعر که گریه نمی‌کنند . . . او فقط خودش را به مردن می‌زند، ادا در می‌آورد.»ژان ماره حق داشت مرگ شاعر را باور نکند. شاعر اهل دنیای واقعی نیست که مرگش هم واقعی باشد. شاعر مقیم شعر است و بین نشانه‌ها نفس می‌کشد. مرگ شاعر مصداق بیرونی ندارد. رفیق شاعرم، یاد بالیدن و بال، من نیز هنوز نتوانسته‌ام و نمی‌خواهم مرگت را باور کنم. تو که شعر خانه‌ات بود. تو که همیشه از قول هایدگر می‌گفتی «زبان خانه هستی است». تو که آنقدر شاعر بودی که من همیشه در کنارت از شاعر نبودنم شرمنده می‌شدم. یقین این خاموشی، مصداق بیرونی ندارد. لابد این هم حادثه‌ی دیگری است در زبان، که خلقش می‌کنی. این مرگ نیست، شعر تازه‌ای است برای هستی‌شناسی مرگ یا شاید تقلایی برای زیباشناسی یک مضمون نازیبا. این مرگ نیست، فقط نشانه‌ی سرگردان دیگری است در بطن یک «متن گشوده» و لابد تو در حال بازی در یکی از نمایشنامه‌هایت هستی و دراز کشیده‌ای روی سن خانه‌ی فرهنگ ارومیه. رفیق شاعرم، طعم مهربانی و سیگار! من باورم نشد. نه آن روز که در اتاق عمل بوسیدمت و منتظر بودم بلند شوی و سیگاری بخواهی و نه آن روز که دنبال مراحل اداری دفن بودم و هی در خیابان چشم می‌چرخاندم که پیدایت کنم و با هم برویم دنبال این کارها. تو که می‌دانی چقدر از کارهای اداری بدم می‌آید. دیشب نزدیک صبح که برای خرید سیگار به پمپ بنزین سرکوچه رفتم، همان پسرک چینی که همیشه در قدم زدن‌های شبانه‌مان می‌رفتیم و از او سیگار می‌خریدیم آن جا بود. یادت می‌آید که همیشه از ما می‌پرسید: شما چرا شب‌ها نمی‌خوابید؟ و ما یک بسته “Peter Jackson” می‌گرفتیم با یک بسته “du Maurier”. دیشب وارد پمپ بنزین که شدم، بسته‌های سیگار را به عادت همیشه روی پیشخوان گذاشت. از من پرسید: دوستت کجاست؟ و من باور نکردم. گفتم همین نزدیکی‌ها. در کوچه پس کوچه‌های یک شعر. مشغول غافلگیر کردن دالی پُررو و یا گیج کردن مدلولی سمج هستی. گفتم شاید همین نزدیکی‌ها باشی. مثل همیشه در حال رام کردم مصداقی کثیف یا نصیحت کردن دالی سر به هوا. چه می‌دانم. من که باورم نمی‌شود. به هرکس که پرسید می‌گویم مشغول نوشتن شعر تازه‌ای هستی با مضمون مرگ و به یقین باز هم مثل همیشه زبان را غافلگیر می‌کنی و معنای مسلط مرگ را، تا به خود به‌جنبد، ویران. من که باورم نمی‌شود شاعر! هر کس پرسید؛ می‌گویم مشغول آشنائی‌زدایی از مرگ هستی. می‌گویم رفته‌ای به شکار تأویلی گنگ. من که باورم نمی‌شود شاعری مثل تو، تسلیم معنای مسلط مرگ شود. تو که از «مرگ معنا» برایمان می‌نوشتی. تو که تبار بی‌پدر و مادرترین واژه‌ها را هم می‌شناختی. تو که آشناترین واژه‌ها را غریب می‌کردی و غربتی‌ترین و لهجه‌دار ترین کلمات را دوست و آشنا. مرگت باورم نمی‌شود مگر نه این که تو شاعری شالوده شکن بودی؟ چرا بند از بند مضمون مرگ، باز نمی‌کنی؟ چرا شالوده‌اش را به هم نمی‌ریزی، َمرد! مگر نه این که واژه‌ی مرگ، رام شده‌ی قلم‌ات بود؟ چرا با شلاق بر گرده‌اش نمی‌زنی که مقابل‌ات زانو بزند. مگر از قول کافکا نمی‌گفتی «نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است» چرا از این ردیف مردگان بیرون نمی‌جهی؟ چرا عذابم می‌دهی شاعر! مگر نه این که سال‌ها بود به دنیای شعر کوچ کرده بودی و من برای دیدنت باید از کوچه پس کوچه‌های هزار نشانه سراغت را می‌گرفتم. تو این جا چه کار می‌کنی؟ تو که اهل این جا نبودی شاعر! من که باور نکردم ابراهیم. حتی وقتی که در اتاق اوژانس، شادمانی مرگ را بر چهره‌ات دیدم، گفتم این هم کابوس دیگری است. حتی حرف نیچه نجاتم نداد که می‌گوید: «آنان مرگ را سترگ می‌شمارند چرا که هنوز شادمانی مرگ را نشناخته‌اند. مردم تا به امروز ندانسته‌اند که شادمانه‌ترین جشن‌ها را چگونه پاک شمارند». من که باورم نمی‌شود رفیق. مگر نه این که ابراهیم بودی و از میان آتشین‌ترین شعرها، قبراق بیرون می‌آمدی. می‌خندیدی و می‌گفتی: «سلام دایی اوغلی*». مگر نه این که می‌گفتی «برای مردن، همیشه زود است». من که باورم نمی‌شود شاعر. می‌گویم مشغول نوشتن متنی هستی، یا مشغول حکایت ابر روایتی، که هزار و یک شب طول خواهد کشید. من که باورم نمی‌شود. منتظرم که تلفن بزنی و با شعر تازه‌ات برویم بنشینیم Tim” “Hortons ** چایی بخوریم و گم بشویم در هزار توی شعرهایت. من باورم نشده «بی‌بی اوغلی»***. اما از آن روز که از دفن آمده‌ایم، حال پرنده‌ای را دارم که از چال کردن بال‌هایش آمده‌باشد. نشسته‌ام و رویاهایم کپک می‌زنند. دارم تهی می‌شوم رفیق. دارم تمام می‌شوم. خودت خوب می‌دانی که وقتی کمر مرد می‌شکند، چه صدائی دارد. من که باورم نشده رفیق. تو که هنوز از «اَبَر روایت» برایم نگفته بودی. تو که هنوز گوشه گوشه‌ی خوابهایم می‌خندی و سیگار می‌کشی. تو که انبوه معجزه بودی و بهانه‌ای برای تحمل این هستی، با تمام لجن‌ها و نکبت‌هایش. تو چقدر شگفت بودی َمرد! که در میان شلوغی و همهمه‌های معاش مرا با خود به دل نرم‌ترین خیال‌های شاعرانه می‌بردی. تو چقدر رها بودی وقتی که بی‌خیالِ ارتش‌های میلیونی و بمب‌افکن و بمب اتم می‌خندیدی. بی‌خیال خطرناک‌ترین دیکتاتورها و بمب‌ها. تو چقدر جاودانه بودی وقتی که می‌خندیدی. چه بزرگوار بودی وقتی که دست در جیب می‌کردی و مشتی آب نبات بیرون می‌آوردی و می‌گفتی: طعم نعنائی یا آلبالو؟ تو چه زلال بودی ابراهیم. تو چه لفظ با صفایی بودی َمرد. یادت هست؟! می‌گفتم حالم از زمان و مکان به هم می‌خورد. مکان آدم را دور می‌کند، غریب می‌کند. زمان آدم را پیر می‌کند، می‌کشد. می‌گفتم زمان و مکان آدم را مچاله می‌کند، حقیر می‌کند و تو می‌گفتی: بنویس. فقط شعر، آدمی را از این حقارت نجات می‌دهد. بنویس! من هنوز باورم نشده رفیق! اما بدجوری دلتنگت شده‌ام. گربه‌ای که برایش غذا می‌بردیم و نوازش‌اش می‌کردی، سر خیابان چهارم، بی‌قراری دست‌هایت را می‌کند. کوچه‌های New Westminister طلب نفس‌های گرمت را می‌کنند. این کوچه‌های غربی، بی‌قراری نفس‌های شاعری را می‌کنند که هر شب در گوش‌شان شرقی‌ترین ترانه‌ها را می‌خواند. باورت می‌شود این کوچه‌ها «فریاد» شجریان و «لالایی‌های» بهبودف را سراغ می‌کنند.من که باورم نمی‌شود بی‌بی اوغلو. می‌گویم شعر تازه‌ای می‌نویسی و لابد خواسته‌ای مصداق بیرونی «مؤلف مرده» را به ما نشان بدهی. می‌گویم درگیر یک تجربه‌ی هستی‌شناسیک هستی. و سرت شلوغ است. من باورم نشده شاعر! و به قول خودت در زبانیت زبانم چرخ می‌زنی. و من منتظرم که زنگ بزنی و بگویی: سلام دایی اوغلو و بعد با هم برویم Tim Hortons و چایی بخوریم. مگر نه این که خودت همیشه می‌گویی: «برای مردن، همیشه زود است.» ------------------------------------

* دایی اوغلو = پسردایی** اسم کافی شاپ‌های زنجیره‌ای در آمریکای شمالی*** بی‌بی اوغلو = پسر عمه

Sunday, November 25, 2007

ابراهیم رزم آرا، آبروی ِ زمین


وقتی برادرت می میرد، تو دیگر حوصله خیال کردن را از دست می دهی، مخصوصا وقتی برادرت آبروی ِ زمین باشد. حتی خیال ِ این که روزی بعد از سال ها در فرودگاه ِ ونکوور ِ کانادا منتظر ِ چشمانی شبیه ِ چشمان ِ مادرات ، دستانی شبیه ِ دستان ِ خودت و فک و چانه ای شبیه ِ فک و چانه شریک زندگی ات بودی، برایت جای ِ برادری مثل ِ ابراهیم رزم آرا را نمی دهد. تو بی قرار ِ دستانی هستی که بی قرار ِ نوشتن اند، بی قرار ِ نوازش کردن گربه هایت هستند. انگشتانی که دوباره در اتوبوس ِ صد و شش ِ ونکوور گونه ات را لای ِ انگشتانش بگیرند و به ملایمتی به ملایمت دستان ِ آبروی ِ زمین بفشارند. تو حوصله ِ خیال کردن را نداری ولی شوق ِ دیدن برادر ِ مرده ات را داری. تو می خواهی جوادات دوباره برادرت را به حدی بخنداند که آبروی ِ زمین دست اش را روی ِ شانه جوادات بگذارد و بگوید:" جاواد هچ کس سنین کیمین منی اورکدن گولدورمیر" ، یعنی که کسی مثل ِ تو مرا از ته دل نمی تواند بخنداند. تو دنبال ِ خنده جواد و ابراهیم ات از بالکن ِ خانه تان می نشینی، ولی کوچه را بدون ِ آبروی ِ زمین می بینی. می خواهی ابراهیم دوباره زنگ خانه تان را بزند و بگوید که مزاحمتان نمی شود،فقط می خواهد بورژوا، گربه تان را از پنجره نشانش بدهید. می خواهی هزاران بچه گربه را به گربه خواندگی قبول کنی و ابراهیم ات اسمشان را انتخاب کند. می خواهی روزی از آن روزهای دلگیر ِ و بارانی ِ ونکوور برای ِ دیدن خنده ِ آبروی ِ زمین به ابراهیم بگویی که او گاد فاد ِر ِ گربه هایت هست. می خواهی شعر ِ خلیل خلیل در آوار ِ این گنبدِ کهنه برگرد و یک بار ِ دیگر از فلق شروع کن را بخوانی و فریاد بزنی: ابراهیم ابراهیم در آوار ِ این گنبد ِ کهنه بر گرد و یک بار ِ دیگر از فلق شروع کن، ولی ضجه ِ جوادات را می بینی و می دانی که ابراهیم تان، این یگانه آبروی ِ زمین تان برگشتنی نیست.
رقیه رزم آرا