Sunday, April 27, 2008

Gul Bebegim

Sen cennete uctun ama
Kokun sinmis yatagima odama
Derin Derin soluyorum seni
Icime hapsediyorum seni
Alisamadim bir turlu yokluguna gul bebegim
Sensiz yasamak ne kadar zor
Ayrilik acisini gel baba sor
Nasil Kiydin Kendine gul bebegim

Geceler cok soguk geceler sessiz
Nasil yasarim simdi ben sensiz
Hani baba vedigin o sozler
Hani o gulen masum gozler
Alisadim bir turlu yokloguna gul bebegim
Sensiz yasamak ne kadar zor
ayrilik acisini gel baba sor
Nasil kiydin kendine gul bebegim

Goz yasim karisti yagmura
Damla damla suzuluyor topraga
Bizi ancak olum ayirir diyordun baba
Soyle nasil kiydin kendine gul bebegim
Seni benden olum bile ayiramadi iste
Nadil kiydin kendine soyle gul bebegim

Dar geliyor baba bu yerler
Kirilsin seni tasiyan bu eller
Hana baba vedigin o sozler
Hani o gulen masum gozler
Alisamadim bir turlu yokluguna gul bebegim
Sensiz yasamak ne kadar zor
Ayrilik acisini gel bana sor
Nasil kiydin kendine gul bebegim

Soz Muzik : Baris Manco

Sunday, March 9, 2008

The day you got here

March 9th. It is around 7:30 pm. I have been thinking more and more about you since yesterday morning. I don't want to believe that it's already been four months since that horrible night, since your departure. I try to not to think about it, but I do on the 8th of every month. I can't believe that my satisfiying obsession with time has become this exhausting and depressing feeling that I don't want to feel anymore. I used to love the way my mind never gave up on specific dates such as the day I had my first kiss with Javad, the day I arrived to Vanvouver and saw javad after years, or the day that you got here. It is today. Two years ago on March 9th, Javad and I were waiting for you. It has even been two years yet. We still have and hour and half to go, to reach the moment that I saw you on that small TV that they have put in the waiting area so people can see if their loved ones are passing through the last security camera. I saw you and I started to cry. I saw you with your longest hair ever. Although it was not that long, it was surely longe than the time back home when you asked me to tie your hair up. Two years ago, I could not believe you were here with us and I can't beleive that you are not here with us now. While in Turkey, you said once on the phone: "I just want to get there, see you guys and die" and I said:"Why are you talking like this. We have many years ahead of us"; well, you were right. You knew. You knew yourself well. Two years ago, we were upset that we had not brought the camera to take your pictures on Vancouver airport. Now, I don't know if it is a good thing that I don't have pictures to look at and cry or if it is this unfortunate thing that I will always regret in my life. Right now, I can't decide. I can't get over the fact that you, yourself, will never with us again. But let me tell you something. After November 8th, I had really upsetting and depressing dreams of you. For the first few weeks I could feel in my dreams that we have lost you forever, but recently I have started to see you as you are here. Sometimes you are sitting with Javad and I, sometimes I saw us back home in Uromieh, in mother's home, having tea and watching TV, sometimes you are lying in our sofa, sleeping with your arms crossed and with an attempt to keep your eyes open to watch the TV.
By the way, yesterday Javad and I went down stairs to your place. Although it was empty but I could still feel you. I also brought your Turkish tapes with some other CDs from Baris Manco. I wanted your place to hear your favorite Turkish singers' voices. I wanted your place to be alive again. I plugged my tape and CD player in the same place that your computer used to be. I wanted to see the last day you had sat behind computer and had listened to Turkish music on pc. I also bring your favorite music whenever I come to see you. Sometimes I also bring tea.
I am finishing here to go to wake Javad up and come to see you. So by the time we get to Fraser cemetary, it will be around 9 pm, around the time I saw you two years ago on that small TV in Vancouver airport.
See you soon,
Cheers
Roghiyeh

Sunday, January 13, 2008

بر مزار ابراهیم / محسن هرندی


ابراهیم رزم‌آرا، ارومیه متولد شده بود تا در قبرستان نیووست‌مینستر از این دایره خارج شود. از سرزمینی گریخته I’m Really Sorry بود که مزد گورکن را تاب نمی‌آورد. زبان مادریش را به کام کشیده بود تا با

پیوندی را که گره نمی‌خورد برقرار سازد، که نساخت. باران ساعت دوازده ظهر چتر مشایعت کننده‌های ابراهیم رابا زکرده بود و سوز سردی که می‌وزید سرها را در حفره‌ی دو شانه فرو می‌برد. دایره‌ای از مرد و زن با تابوتی که ابراهیم در آن آرام گرفته بود به خود شکل می‌گرفت که دیدم من هم در این دایره ایستاده‌ام. دایره‌ای که قرعه‌ی جایزه آن روزش، نصیب برنده‌اش شده بود. نگاه کردم، کجا ایستاده‌ام، برای تسلیت یا برای تبریک، به کدام ابراهیم، برای این ابراهیم چند شاخه گل آورده‌ام. زمان سرد و تلخ داشت به آرامی از سرمان می‌گذشت. بی‌صبری در وجودم لبریز شده بود و می‌برد مرا تا بروم درِ تابوت ابراهیم را باز کنم. تنها خفته این جا این شاعر، در یک تابوت چوبی. سلام رفیق! همدلی، هم صحبتی، هم سایه‌ای، چه جای گرمی، بیرون می‌دانی سرما دارد دندان می‌شکند، لبخند می‌زند. کتم را در آورم بپوشی!؟ سرما استخوان‌ها را می‌لرزاند، تو چطور سردت نیست! با صدای هق‌هق گریه و جیغی کوتاه، سر از تابوت ابراهیم بیرون می‌آورم، می‌بینم منصور کنارم ایستاده است. اشاره کرد به زن و خواهر ابراهیم، باران ول نمی‌کند. هق‌هق گریه که فرو نشست، سرها دوباره در حفره‌ی دو شانه فرو رفت و دایره داشت تنگ‌تر می‌شد که به خودم برگشتم. ابراهیم گفت: نمی‌آئی! گفتم آمدم. منصور گفت کجایی بیا زیر چتر! زیر یک چتر ایستاده بودیم که من دوباره رفتم سراغ ابراهیم. گفت: «بیرون توی آن دایره داری حسرت مرگ مرا می‌خوری!» راست می‌گفت از این احساس‌ها نداشته باشی نمی‌توانی شعر بگوئی، قصه بنویسی، نقد کنی. و حالا ابراهیم داشت یکی از شعرهایش را می‌خواند و من گوش می‌دادم. آرنج منصور خورد به دستم، سرم از حفره‌اش بیرون آمد، داشت می‌رفت صورت رفیق و یار غار ابراهیم را ببوسد. بغلش کرد. دلداریش داد. نوبت من شد، چشم‌های جواد تازه داشت به نور بیرون از تابوت ابراهیم عادت می‌کرد که من برگشتم سراغ ابراهیم. منصور گفت من می‌روم، چترش را داد به من و رفت. دایره داشت مثل یک حباب آماده‌ی ترکیدن می‌شد که ابراهیم گفت: چرا دم در ایستاده‌ای! باران تندتر شده بود. چتر را بستم. گورکن‌ها بلند شدند.

به ترکی گفت: خوش گلدی!


http://shahrgon.com/fa/news/1011.htmlبرگرفته از سایت ِ هفته نامه شهروند ِ ونکوور

Saturday, January 12, 2008

نرولطفا ابراهیم، بگذار مژده گانی بگیرم

دروغ نمی خواهم بگویم که تو را هر شب من در خواب نه، که هر روز چشم باز کرده و نکرده از خواب که چه عرض کنم، ما که از خواب رفته ایم، روبرویم نشسته ای و لبخند می زنی و این نه به خاطر ِ عکس هایی است که از تو بر دیوارهای ِ خانه چسبانده ام، و نه به خاطر ِ خنده هایت در گوشه هایی از خواب هایم. آ خر تو چقدرباید نمرده باشی که من صدای ِ در زدن ات را با همین گوش های ِ خودم که مثل ِ گوش های تو کوچک نیستند بشنوم و نه با فرار ِ گربه هایم برای ِ پنهان شدن زیر ِ تخت و پشت ِ پرده ای شاید هر بارکه دری در این خانه به صدا در می آید. آن روز صبح دو بار بیدار شدم و از چشمک درنگاهم دنبال ِ تو بود و نیم رخ همیشگی ات در انتظار ِ باز شدن در. گفتم آمده ای بگویی که داشتی با ما شوخی می کردی، از آن شوخی های ِ تاریک و غم زده که در نهایت بی رحمی بخشودنی هستند و در نهایت آشفتگی، پذیرفتنی. وای که چه مژده گانی بزرگی از طرف ِ مادر نصیبم می شد اگر آن روز صبح ناپدید نمی شدی بعد از در زدن ات. این مژده گانی به یقین با مژده گانی های ِ دیگر مادر برای ِ هر اتفاق ِ خوب برای ِ تو فرق می کرد. این حادثه دیگر مثل ِ قبولی تو از دانشگاه نبود که من مثل ِ خواهرم انگشتر ِ طلا بگیرم و یا مثل ِخبر ِ قبولی تو از بانک نبود و یا مثل ِ مرخصی ها ی ِسربازی ناگهانی ات که زنگ بزنی و بگویی که من در ترمینال ِ ارومیه هستم و من و حسن با آن پاهای ِ شش یا هفت سالگی مان تا فلکه زنجیر ِ ارومیه دویده باشیم که تو را ببینیم و برای ِ این اول دیدنمان از مادر مژده گانی بگیریم. تو اگر بودی آن روز که در را دو بار زدی و نبودی، لابد مادر دیگر هر روز سر ِ قبر ِ پدر نمی رفت که بگوید اولین اولادمان و پسر ِ بزرگمان من که بارو نمی کنم ولی می گویند انگاردر آن سوی دنیا از دنیا رفته است. باور کن من نمی خواستم چیزی بگویم ولی گفتند مادر است و شاید بخواهد چیزی در حق ِ فرزند ِ از دست رفتن اش بکند اما نمی دانستند که مادر هرگز این خبررا باور نخواهد کرد و پیش ِ خودش خیال خواهد کرد که تو داری بی وفایی می کنی که زنگی نمی زنی تا سراغش را بگیری و او صدایت را شنیده و نشنیده مثل ِ همیشه به گریه بیفتد. گفتند بگو مادر است و ندانستد مادر اگر می توانست در اولین فرصت تن بیمارش را این ور ِ دنیا می کشید تا تو را ببیند و خیالش راحت شودمثل ِ آن روزی که تو را در خواب دیده بود وبه سراغت با کیک و نوشابه ای آمده بود و تو را وقتی شینده بود از همکاران ‌بانک که بستری کرده اند با گریه به بیمارستان رسانده بود و با این که صبح ِ زود بود و وقت ِ ملاقات نبود، اما او تو را ندیده از بیمارستان خارج نشده بود با وجود ِ چندین نگهبان و پرستار و دکتر. یادش به خیر که چقدر با من و حسن دعوا کرد بعد از ظهر ِ آن روز که چرا او را با خبر نکرده بودیم که ابراهیم، این یکی یک دانه اش در بیمارستان است. مادر هنوز نمی داند که تو سال ها پیش که با آن لبخند هایت خودت را به او می رساندی، دو بار دچار ِ حمله ِ قلبی شده بودی. لابد اگر می دانست می گفت ما را چه به این مرض ها، شاید اگر آشی یا خاکینه ای بخوری حالت بهتر می شود و نمی دانست که این دوا درمان های ِ سنتی حالت را خوب که نه، شاید بدتر هم بکنند قلب ِ بیمار ِ تو را.

Thursday, January 10, 2008

اگر خدایی بود -برای ِ ابراهیم رزم آرا - نوشته شده در روزهای ِ سخت ِ بعد از اولین حمله ِ قلبی ابراهیم در سال ِ ۱۳۷۸

دستمو پر کردم از گِل ِ رُس ِ تنور پزی ِ سر ِ کوچه. دست ِ خدا رو گرفتم و رفتیم. وقت ِ ملاقات تموم شده بود. همه اونو می شناختن. دست به سینه همراهی می کردن تا آخر ِ هر راهرویی که پیش می اومد. سی. سی. یو. رسیدیم. معرفی می کنم. داداش ِ خوب ِ بنده که هیچ وقت تنهامون نمی ذاره و این هم آقای ِ خدا جون. خندید. از کجا می دونی خدا مَرد هست؟ ظاهرش که نشون نمیده. ولی همه این جوری می گن. تنها اون مرد ِبزرگ می تونه حاجتتو برآورده کنه. توکل کن به اون مردِ بزرگ.و باز هم خندید.راست هم می گفت. خدا لباس ِ مردونه تنش نبود. لباسش زنونه هم نبود. نمی شد جنسشوتشخیص داد به راحتی. مثلا از رنگ ِ لباسی که تنش بود یا بلندی ِ و کوتاهی موها خبری نبود که داداش باورش بشه خدا مرد هست. ولی من خدا رو دیده بودم توی ِ خواب، بعد از فوت ِ بابام. البته این شکلی نبود ولی یادمه که یک مردِ قوی هیکل ِ چارشونه ِ کچل بود با کت شلوار ِ سیاه. اینو می گفتم. می بینی. هر روز با چند گرم جگری که با پول ِ آخر ِ برجش برا گربه ها کنار گذاشته بود از راه می رسید. اگه اون نباشه زبونم لال زبونم لال، من دیگه نفس نمی کشم. گربه ها خدا، گربه های ِ زمین ات دیگه میو میو نمی کنن. خدا چیزی نگفت. مادر بزرگ میگه دستی بالاتر از دست ِ تو وجود نداره. خوبش کن خدای ِ خوب. خدا چیزی نگفت و داداش داشت می خندید. بگیر این گِلو. مگه نه این که آدم هارو با گِل ساختی. بساز خدا، یه قلب ِ خوب و اعلا. گربه ها خوشبخت می شن. خدا چیزی نگفت. دست ِ داداشو گرفت. داداش چشماشو بست و سرش افتاد لب ِ شونش. داشت خندم می گرفت. حتما مادر اون لحظه مهر و جا نمازشو گم کرده بود و گربه ها همه از محلمون رفته بودن وقتی گِل تو دست ِ من خشکید و فهمیدم هرگز شفاعتی تو کار نبوده و این همه سال، من، مادرم، بیچاره گربه ها الَکی دلمونو برا یه ذره موهبت خوش کرده بودیم، که اگر خدایی بود ما را بدون ِ مثانه و معده و روده های ِ تو در تو می آفرید و هستی رااین همه کِش نمی داد به قول ِ داداش